جلسه‌ی انجمن اولیاء و مربیان بود. جلسه که تمام شد، خانمی آمد و گفت حاج آقا، من با شما کار دارم. روز بیست و چهارم ماه رمضان بود. گفت: من روز هجدهم ماه رمضان، عصر آن روز، با دخترم که دانشجو هست، به جلسه‌ی تلاوت قرآن رفته بودیم. مغرب به منزل آمدیم.

علی (ع) می‌فرماید: توبه‌ی واقعی، چهار رکن دارد، چهار دعائم و ستون دارد. تائب واقعی باید این‌ها را رعایت کند. اگر این‌ها رعایت شد، آرامش در زندگی می‌آید.

اول: نَدَمٌ بِالقَلب؛ آدم تائب، قلباً از کار اشتباهش پشیمان است. بعضی دیده‌اید که مدام می‌گویند «أستغفرالله ربی و أتوب الیه» ولی قلباً پشیمان نیست. ندامت قلبی اول باید اتفاق بیفتد یعنی از درون، از این کارِ اشتباه خودت پشیمان باشی.

در زمان امام باقر (ع) شخصی بود به نام «عنوان بصری» از بزرگان علمای اهل سنّت بود. این آقا به مدینه آمده بود تا امام صادق (ع) را ببیند. به ایشان عرض کرد: آمده‌ام اصول هدایت وسعادت را برایم بیان کنید.

امام فرمودند من اصول سعادتمندی و توفیقاتت را در 9 جمله برایت می‌گویم: 3 تا در علم است؛ 3 تا در حکمت است و 3 تا در ریاضت است. آن 3 تایی که حضرت در ریاضت فرمودند را عنایت داشته باشید.

 سال 68، آقایی در بازار بود که از دنیا رفت. یکی از تجّار بازار گفت من در جلسه‌ی خواندن وصیت‌نامه‌اش حضور داشتم. وقتی وصیت‌نامه‌اش را خواندند، یک قلم جنس آقا، در انبار فقط 800 میلیون تومان جنس بود.(800 میلیون سالِ 68 ؛ تورم را هم حساب کن ببین چه می‌شود). فقط یک رقم از کالاهای او! بعد در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود من 40 سال نماز بدهکارم.

 یکی از علماء برجسته‌ی در قم، که الآن هم ایشان در قم هستند، برای تبلیغ، طی دو سه سال به سوریه می‌رفتند. ایشان نقل می‌کرد:

یک شب در سوئد، در مسجد نشسته بودم دیدم یک آقای حاجیِ بازاریِ ایرانی، آمد به مسجد و شروع کرد گریه کردن. از اصحاب مسجد که در ماه رمضان در آنجا نماز می‌خواندیم بود.

به او گفتم چه شده؟ گفت: حاج آقا به دادم برس، گرفتار شده‌ام (آدمِ متدیّن، اهل خمس و نماز و مسجد که در سوئد زندگی می‌کند). دیشب، دخترم، یک جوانِ سوئدیِ گردن‌کلفتِ نخراشیده را به منزل آورد و گفت این آقا امشب مهمان من است (وای بر بعضی از مسلمان‌ها؛ وای بر بعضی از غیرت‌ها).

در فرودگاه مهرآباد تهران بودیم. یکدفعه دیدم خانمی جلو آمد با وضعی بسیار نامناسب. آمد و گفت: حاج آقا من نسبت به تربیت دخترم، سؤال دارم و نصیحت می‌خواهم (این خانم، تقوای حداقلی دارد، روحانی را قبول دارد، تربیت را دوست می‌دارد؛ گرچه خودش از مسیر تربیت فاصله گرفته بود).

در جمعی نشسته بودیم. یکی از مسئولین و مدیران استان، پیش من آمد و گفت: آقای حدائق! تکلیف ما را روشن کنید.

گفتم: بفرمایید.

طراحی و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری رسانه