وفای به عهد / 8 آذر 1404

استاد حدائق روز شنبه 8 آذرماه 1404 در حرم مطهر حضرت عباس(ع) به مبحث وفای به عهد پرداختند.

وفای به عهد / 8 آذر 1404

دانلود

 

اعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم­الله الرحمن الرحيم

قال الله تبارک و تعالی فی کتابه الکريم: «الَّذينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْميثاق‏»[1]

صدق الله العلی العظيم

در قرآن خداوند خرمندان و صاحبان عقل و خرد را برای اين­ها اوصافی تبيين می­فرمايد، آيه­ای که تلاوت شد از سوره مبارکه رعد آيه بيست، اين­که انسان عاقل به چه کسی گفته می­شود؟ خردمند واقعی چه کسی است؟ امروز بعض مردم تقلب، تدليس و فريب و حيله را نشانه­های خردمندی می­بيند، درستی و پاکی و صداقت را دليل بر سفاهت می­دانند يعنی خلاف آن چيزی که قرآن می­فرمايد، يک کسی آمد خدمت امام صادق عليه­السلام از حضرت سؤال کرد: «مَا الْعَقْلُ‏»[2] عقل چيست؟ آقا فرمودند: «الْعَقْلُ‏ .. مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[3] عقل آن چيزی است که هرچه در شما رشد کند و افزايش يابد بندگی­تان نسبت به خدا بيشتر می­شود، هرچه عاقل­تر می­شويد بنده­تر بايد بشويد، يعنی خداترسی، خدامحوری بشود اصل اين عقل است: «وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[4] عاقل کسی است که نگاهش نگاه آخرت بينی است، آخرت را می­بيند، آخرتش را براي دنيايش از دست نمی­دهد، خراب نمی­کند، به امام عرض کرد اگر اين عقل است پس: «فَالَّذِي كَانَ فِي مُعَاوِيَةَ»[5] در معاويه چه بود؟ بعضی از آدم­های نادان معاويه را انسان خرمندی در ذهن خودشان تصور می­کنند، که جنگ باخته صفين را به پيروزی برای خودش رقم زد با آن شيطنتی که قرآن­ها بالای نيزه رفت و شعار توحيدی که سردادند و متأسفانه بخش عمده از ياران اميرالمؤمنين فريب خوردند: «لَا حُكْمَ‏ إِلَّا لِلَّهِ‏»[6] ببينيد عزيزان من اين­جا در پرانتز يک جمله عرض کنم، يکی از توحيدی­ترين شعارهای عالم در صفين سرداده شد ولی­خدا را با آن شعار بردند در حاشيه، اين­که مرحوم علامه طباطبايي می­فرمايد پشت هر سخنی، پشت هر احداث بنايي، هر کار خيری چه هدفی قرار گرفته، بنام مسجد مسجد می­سازند ولی مسجد ضرار در می­آيد، می­خواهند اسلام را تضعيف کنند در قالب نمود مسجد، بانی اين مسجد کيست؟ پشتوانه اين خانه خدا چه کسانی هستند؟ منافقين، يهوديان، معارضين اسلام: «وَ الَّذينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً»[7] پيغمبر مأمور شد از طرف خدا اين مسجد را تخريب کرد، مرحوم علامه طباطبايي می­فرمايد يک وقتی حرف­های زيبا اما پشتش شيطنت است، در صفين اين حرف شما هيچ ايرادی نمی­توانيد به اين شعار وارد کنيد: «لَا حُكْمَ‏ إِلَّا لِلَّهِ‏»[8] حرف فقط حرف خدا، در برابر اين همه تسليم هستند، اما به چه قيمتی؟ اين شعار کی سرداده شد؟ با چه هدفی؟ زمانی که می­خواستند علی ابن ابی­طالب را ببرند در حاشيه، با اين شعار ولی­خدا را بردند در حاشيه، قرآن بالای نيزه رفت و اين شعار سرداده شد، راوی از امام صادق سؤال کرد، که آقا پس در معاويه چه بود؟ معاويه آن جنگ باخته را به پيروزی تبديل کرد، بعضی از بی­خردها اين را خردمندی می­بينند امام فرمود: «تِلْكَ النَّكْرَاءُ تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ وَ هِيَ شَبِيهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَيْسَتْ بِالْعَقْل»[9] اين­ها شيطنت است مکر و خدعه است، مکر و خدعه شباهت به عقل دارد ولی عقل نيست، عقل چارچوب دارد، چارچوب همان است که امام صادق فرمود: «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[10] هرچه افزايش پيدا کند، بندگی شما و تسليم شما در برابر خدا بيشتر می­شود بنده نسبت به سال گذشته زندگی اطاعتم از خدا بيشتر شده، خردمندتر شدم، اگر نسبت به سال قبل فاصله گرفتم از معنويات از مسير خرد و عقل دور شدم و از عنوان: «أُولُوا الْأَلْباب‏»[11] فاصله گرفتم، اين مقدمه حالا آيه بيست سوره مبارکه رعد قرآن می­فرمايد: «إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْباب‏»[12]آيه نوزده، در توصيف أُولُوا الْأَلْباب‏»[13] يکی از اوصاف آيه بيست: «الَّذينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ»[14] خردمندان و عقلاء واقعی کسانی هستند که وفای به عهد دارند، به تعهدات­شان پايبند هستند: «وَ لا يَنْقُضُونَ الْميثاق‏»[15] پيمان­هايي را که بسته­اند، تعهدات خودشان را نمی­شکنند: «يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْميثاق‏»[16] خدا می­فرمايد اين­ها نشانه خردمندی است شما به زيارت شخصيتی مشرف هستيد قمر بنی­هاشم، که از شهادت­های امام صادق يکش وفای به عند ابالفضل است: «أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ التَّصْدِيقِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ‏ النَّبِيِ‏ الْمُرْسَلِ»[17] ابالفضل اسوه وفاداری است، اسوه وفای به عهد است، آن وفاء به عهد اين شخصيت را به اين عظمت ويژه نائل و واصل کرد، من اين­جا يک روايت را از پيامبر يکی دو نکته هم ذيل اين آيه محضر عزيزان عرض کنم، البته اين پيمانی که خداوند می­فرمايد ما چند نوع پيمان داريم، يکی پيمان عقلی است، که خود انسان­ها حالا با دين هم آشنا نباشد، خدا يک حجت در وجود همه ما قرار داده به نام عقل، آقا اميرالمؤمنين می­فرمايد: «الْعَقْلُ‏ صَاحِبُ‏ جَيْشِ‏ الرَّحْمَنِ‏ وَ الْهَوَى قَائِدُ جَيْشِ الشَّيْطَانِ وَ النَّفْسُ مُتَجَاذِبَةٌ بَيْنَهُمَاِ»[18] در وجود هر انسانی خدا عقل و خرد را قرار داده اما بعضی­ها استفاده نمی­کنند، بعضی از اين نعمت ارزشمند الهی که حجت خدا در وجود آن­هاست بهره نمی­گيرند، ولی بعضی­ها می­بينيد استفاده می­کنند، زمان عرض شود که رسول­خدا شخصی بود به نام غاوی ابن عبدالعزی، اين نگهبان بت کده بنی­سليم بود در مکه، آن­جا کارش نگهبانی بود از بت­ کده، سال­های اوليه­ای بود که رسول­الله مبعوث به رسالت شده بودند در مکه، آوازه رسالت پيغمبر زبان به زبان منتشر شده بود و اين آقای غاوی ابن عبدالعزی هم شنيده بود که شخصيتی مردم را به سوی توحيد، خداپرستی و بندگی دعوت می­کند خب خدا اين عقل را به همه داده، اين عقل را خدا به نتانياهو ملعون هم داده، اين عقل را خدا به ترامپ هم داده، اين عقل را خدا به شمر هم داده، اصلاً عدالت الهی اقتضای همين می­کند، به اعتبار اين عقل هم ما مکلف هستيم، لذا می­گويند اگر کسی فاقد عقل باشد تکليف ندارد، ديوانه مکلف نيست، از شرائط تکليف يکش عقل است، اين آقای غاوی ابن عبدالعزی يک روز در بتکده نشسته بود خودش بود و آن بتی که مربوط به قبيله بنی­سليم بود، يک بت سنگی بود و يک چماقی داشت که اين بالاخره چوبی بود که به عنوان عاملی برای نگهبانی روی دوش داشت، اين نشسته بود يک وقت صحنه­ای را ديد، دوتا روباه از ديوار بت کده آمدند بالا وارد بت کده شدند، اين آقای جوان غاوی ابن عبدالعزی داشت نگاه می­کرد ديد اين روباه­ها آمدند يکی از اين طرف بت، يکی از آن طرف بت، رفتند بالا رو شانه بت که رسيدند بول کردند، بعد هم آمدند پايين و رفتند، غاوی ابن عبدالعزی داشت صحنه را نگاه می­کرد، خب بابا خدا عقل داده بنا نيست که دانشگاه درس خوانده باشی، بنا نيست که حوزه ديده باشی، خدا اين عقل را در وجود انسان­ها قرار داده، غاوی ابن عبدالعزی يک لحظه نگاه کرد پيش خودش گفت عجيب چيزی را ما می­پرستيم که قدرت دفاع از خودش در برابر دوتا روباه را ندارد، بلند شد با اين چماق افتاد به جان اين بت، بت را خرد کرد شکست، با همان چماقش آمد، در مسجدالحرام سراغ پيغمبر را گرفت، رسول­الله کنار حجرالاسود بودند آمد محضر رسول­الله، گفت آقا من نگهبان بت کده بنی سليم هستم امروز جريانی ديدم بت را خرد کردم و آمدم خدمت شما مشرف به توحيد و اسلام بشوم، جريان را برای رسول­الله نقل کرد، گفت يک بيت شعر هم گفتم، درس هم نخوانده بود اما فطرت دوشيده­ای برگرفته از خرد، گفت اين شعر را گفتم:

«وَ رَبٌّ يَبُولُ‏ الثَّعْلَبَانِ‏ بِرَأْسِهِ، لَقَدْ ذَلَّ مَنْ بَالَتْ عَلَيْهِ الثَّعَالِب»[19]

آقايون اين خداست که دوتا روباه روی او بول می­کنند، ذليل است آن خدايي که قدرت دفاع از خود در برابر دو روباه را ندارد، گفت آقا بت را شکستم آمدم، پيامبر فرمودند: «احسنت»، شهادتين را جاری کرد، مسلمان شد، پيامبر فرمودند اسمت چيست؟ گفت غاوی، غاوی يعنی گمراه، اسمم اسم جاهليتی بود حضرت فرمودند من از اين لحظه اسمت را عوض می­کند، نامت را می­گذارم راشد، رشد يافته، هدايت شده، فرمودند اسم بابايت چيست؟ گفت عبدالعزی، بنده بت، رسول­الله فرمودند نام پدرت را هم من تغيير می­دهم نام تو را می­گذارم راشد ابن عبدربّه، رشد يافته و هدايت شد فرزند بنده خدا، آقايون ببينيد اين بالاخره تفکر، تعقل، اين همان ميثاق و پيمان­های عقلی است که خدا به همه عنايت کرده، در وجود همه هست، در تاريخ داريم مواردی که کسانی محضر ائمه می­آمدند از اسلام نشنيده بودند، اما منش زندگی­شان با اسلام سازوگار بود، يک جمله­ای را از سيدجمال الدين اسدآبادی نقل می­کنند، می­گويند ايشان يک سفر اروپا رفت و برگشت، بعد آقای سيد حاج سيدجمال الدين اسدآبادی گفت اورپا اسلام ديدم، مسلمان نديدم در کشورهای اسلامی مسلمان ديدم اسلام نديدم، يک وقت يک جوانی در دانشگاه از ما سؤال کرد گفت آقا چرا بعضی از اين غربی­ها، اروپايي­ها از ما جلو هستند، گفتم کجا جلو هستند؟ يک چند مورد نام برد گفتم همه اين­ها در دين ماست، گفت اين­ها دروغ نمی­گويند در بعضی از کشورها، گفتم دروغ در اسلام نفی شده، در آيات نفی شده، ما سرمايه­اش را داريم استفاده نمی­کنيم، داريم در منابع­مان ولی بهره نمی­گيريم، لذا اين­که امام زمان وقتی ظهور می­کنند، می­گويند از سراسر عالم به حضرت می­گروند، خب همين فطرت­هاي عقلی است، پيمان­های عقلی است که مردم وقتی می­بينند شخصيتی دارد حرفی می­زند که وجود انسان­ها و خرد انسان­ها پذيراست، اين­ها می­پذيرند و اين­ها تسليم می­شوند اين يک نوع پيمان، پيمان­هايي که عقلی است، يک سری پيمان­ها پيمان­های فطری است که فطرت­های به سمت آن­ها تمايل دارد، مثل فطرت انسان­ها به عدالت، به خوبی­ها، به فاصله گرفتن از بدی­ها، اصلاً ظلم را فطرت پاک نمی­پذيرد، حالا ما اسلام را هم بگذاريم کنار، انصاف را فطرت پاک می­پذيرد، اين­ها جزء مسائلی است که فطرت­های انسان­ها پذيرای اين­ها هستند، آقايي بود از اساتيد زبان فرانسه در دانشگاه شيراز به نام مرحوم آقای حاج علی­اکبر سيف خدا رحمت کند ايشان را، پدرش از پيش کسوتان هيئات مذهبی بود، خود در يک خانواده مذهبی بزرگ شده بود، يک وقت ايشان نقل می­کرد، می­گفت من چهار سال برای تکميل زبان فرانسوی رفتم فرانسه، گفت چهار سال آن­جا زندگی می­کرد، از اساتيد متدين و متخصص و به نام در استان فارس، گفت چهار سال آن­جا برای اين­که محاوره­ام قوی بشود، گفت يک صحنه­هايي را گاهی اوقات می­ديدم ببينيد اين­ها همان پيمان­های فطری است گفت يک صبحی بود اول وقت بود، هنوز تازه هوا روشن شده بود، من در يکی از خيابان­های پاريس داشتم عبور می­کردم، آمدم عرض خيابان را طی کنم، بروم آن سمت خيابان، خيابان بلوار بود وسط خيابان بلوار و چمن و سبزه بود، محل عابر پياده بايد يک مسافتی می­رفتيم پايين­تر، گفت من حوصله نکردم، انداختم وسط خيابان و اين قسمت روی چمن­ها را رد کنم بروم آن بر و بروم آن سمت، گفت يکدفعه ديدم يک پسر بچه­ای هفت هشت ساله­ای ابتدای يکدفعه پيدا شد با کيف مدرسه حالا داشت می­رفت مدرسه، يکدفعه ما را ديد صدا زد گفت آقا آقا گفت من ايستادم گفت با اجازه چه کسی روی چمن­ها داری می­روی؟ گفت يک نگاهش کردم، گفتم مگر اجازه می­خواهد؟ گفت بله، گفتم اجازه از چه کسی می­خواهد؟ گفت از وجدانت، از انصافت، وجدانت به تو اجازه می­دهد که اين چمن­ها را آسيب بزنی، له کنی، اين آقای سيف خدا رحمتش کند با اين­که آدم با سواد، دکتری داشت، گفت خجالت کشيدم از اين بچه، اين همان پيمان­های فطری است، در بعضی­ها شعله­اش آمده پايين، فتيله را کشيديم پايين ديگر حالی­مان نيست، خلاف هم می­کنيم، می­گوييم کار خوبی کرديم، حق­شان است ولش کن، اين کارگر دارد می­آيد تميز می­کند تو بريز و برو، فطرت اين را می­گويد بعد اين نکته را آقايون بگويم قدر قرآن را بيشتر بدانيم، گفت روزهای آخر بود، البته اين را هم گفت گاهی اوقات در وسائل عمومی که سوار می­شدم، مثلاً اگر پيرمردی سوار می­شد در اتوبوس ديگران سوار بلند می­شدند جا می­داند، اگر يک خانمی بچه بغلش بود ماشين می­ايستاد اين خانم را به احترامی که بچه بغلش است، سوار می­کردند، ضعيف را تکريم می­کردند، ببينيد اين­ها در دين ماست، اين­ها جزء آداب دينی ماست حالا ما اين سرمايه را داريم و استفاده نمی­کنيم، گفت يک روز روزهای آخر بود رفتم يک کتاب فروشی بزرگی بود در مرکز پاريس، رفتم در آن کتاب­فروشی به آن آقای کتاب­فروش گفتم من يک کتابی می­خواهم در رابطه با آداب و سنن اخلاقی، اجتماعی، فردی، گفت دلم می­خواست ببينم اين­ها چه می­خوانند که اين طور رعايت می­کنند، گفت روزهای آخر اقامتم بود در پاريس، گفت يک کتاب کاملی به ما بده، گفت اين کتاب­فروش رفت در قفسه­های کتاب­فروشی ده دقيقه گشت، بعد ديدم يک کتابی را از قفسه بيرون کشيد آورد، گذاشت مقابل من، گفت بهتر از اين ديگر ما کتاب نداريم، مرحوم آقای سيف گفت نگاه کردم پشت جلد، ديدم کتاب به زبان فرانسوی ترجمه شده به نام کتاب آسمانی مصحف، گفت کتاب را باز کردم، ورق زدم ديدم از اول قرآن سوره فاتحه­الکتاب، تا آخر قرآن به زبان فرانسوی ترجمه شده، که اين کتاب را ايشان با خودش آورده بود، گفت من با تعجب گفتم اين­که قرآن است، گفت آن کتاب­فروش با تعجب­ بيشتری رو کرد به من گفت مگر تو مسلمان هستی؟ گفتم بله من مسلمان هستم، گفت ما فرانسوی­ها داريم از کتاب شما استفاده می­کنيم، شما دنبال چه می­گردی؟ که آقای سيف گفت يادم افتاد به اين ضرب­المثل شاعر:

آب در کوزه و يار در خانه و ما گرد جهان می­گرديم

مردم يک هشدار اميرالمؤمنين به امام حسن و امام حسين اين دو امام و فرزندان: «وَ مَنْ‏ يَبْلُغُهُ‏ كِتَابِي‏»[20] آقا فرمودند هر کسی که اين نامه من به او می­رسد، بعضی­ها می­گويند اين فرمايشات آقا آن ساعات پايانی عمر حضرت بود يک جمله­اش اين است: «اللَّهَ‏ اللَّهَ‏ فِي‏ الْقُرْآنِ»[21] خدا را خدا را نسبت به قرآن فراموش نکنيد، قرآن يادتان نرود:‏« لَا يَسْبِقُكُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُمْ»[22] مراقب باشيد مسلمان­ها در عمل به قرآن بيگانگان بر شما سبقت نگيرند، بيگانه گوي سبقت را بر ندارد، خب اين پيمان­های فطری که در قرآن هم تأکيد و توصيه شده، پيمان­های شرعی، واجبات، محرمات، توصيه­هايي که خداوند بيان فرموده، و پيمان­هاي اجتماعی، ما يک سری تعهداتی هم در جامعه نسبت به يکديگر داريم، بالاخره به تعهدات­مان پايبند باشيم، آقا قول می­دهد بعد می­گويد ما يک چيزی گفتم تو هم باورت شد، به تو می­گويند مسلمان، زمان رسول­خدا بود آقاي به نام ثعلبه بود آمد مشرف به اسلام شد، اين از دامداران ثروتمند جاهليت بود، آمد محضر رسول­الله عرض کرد يا رسول­الله من در عصر جاهليت هر گاه می­شنيدم خانواده­ای خدا به ايشان دختر داده، چون رسم بود دختر را زنده به گور می­کردند، و لذا قرآن هم می­فرمايد وقتی بشارت به يک پدر می­دادند دختر گيرت آمده، چره سياه می­شد از خجالت متواری می­شد، خانم­ها شرف زن امروز، آبروی زن امروز، سربلندی زن امروز، مديون تلاش­های رسول­خدا در آن دوران بود، اصلاً نه در عربستان، در سراسر دنيا با زن رفتار ظالمانه­ای می­شد، اين آقای ثعلبه ببينيد پيمان فطری، اين عقل و خرد در وجود اين آدم جاهل هم هست، خدا پول برايش داده ولی انسانيت يادش نرفته، مسلمان نبود، پيغمبر را نديده بود، می­گفت من هرگاه می­شنيدم که کسی، خانواده­ای بچه­ای برايش آمده و اين­ها دختر است و دختر را زنده به گور می­کرد، می­گفت سريع خودم را به آن خانواده می­رساندم، وضع پدر دختر را يک ارزيابی می­کردم، اگر وضع پدر دختر فقير بود پدر، برای اين­که جلو بهانه را بگيرم و جلو دفن کردن دختر را، می­گفتم سه شتر به تو می­دهم، دخترت را دفن نکن، از عوائد اين سه شتر زندگی دختر را بگذران، اگر پدر وضعش متوسط بود دو شتر، اگر پدر وضعش خوب بود يک شتر، برای اين­که ديگر بهانه نداشته باشد، می­گفتم اين يک شتر پشتوانه اين دختر، از عوائد اين شتر زندگی اين دختر را اداره کن، گفت يا رسول­الله من در عصر جاهليت سيصد و شصت شتر دادم تا جلو زنده به گور شدن دخترها را بگيرم، سيصد و شصت شتر، ببينيد حالا بعضی­ها يک ميليون می­خواهد بدهد مشکل کسی را حل کند زورش می­آيد، بابا در جاهليت، پيغمبر را نمی­شناخت، حالا آوازه اسلام را شنيده آمده مسلمان شده اين کارها مال دوران جاهليتش بود، می­گفت سيصد و شصت شتر دادم تا جلو زنده به گور شدن دخترها را بگيرم، گفت يا رسول­الله سؤالم اين است من به بعضی از خانواده­ها قول سه شتر دادم، دوتا دادم يکی مانده، به بعضی­ها قول دو شتر دادم يکی دادم يکی مانده، آيا حالا که مسلمان شدم بر من لازم است که به عهدم عمل کنم؟ پيغمبر فرمود آقای ثعلبه خدا دوست ندارد کسی که وعده­ای کرده، آن هم يک وعده عقلی خدا پسندانه، به تعهداتش عمل نکند، فرمودند گرچه تو تکليف اوليه­ای نداری ولی به تعهدت عمل کن برو باقی­مانده شترها را بده: «الَّذينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ‏»[23] به تعهدات عمل کردن، اين­ها هم جزء پيمان­های اجتماعی است، که ما اگر تعهدی را قبول می­کنيم، مسئوليتی را می­پذيريم به تعهدات­مان پايبند باشيم، اصلاً در آداب تربيتی دارند می­گويند به بچه­هايتان اگر يک چيزی قول می­دهيد بعد دروغ نگوييد، حالا می­خواهی بروی از منزل بيرون، بچه ولت نمی­کند، می­گويي ظهر برايت فلان چيز می­گيرم می­آيم آن ظهر می­شود يک سال ديگر يعنی دروغ­گويي را ياد می­دهی، وفای به عهد: «يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْميثاق‏»[24] من يک روايت اين­جا از وجود مقدس آقا امام باقر تقديم کنم و عرضم تمام، احکام اسلام نوعاً آميخته با رزق و مدارا و تبصره است اما در يک حديثی که شبيه به اين مضامين از رسول­خدا هم نقل شده، امام  باقر می­فرمايد سه­جا خدا رخصت قائل نشده: «ثَلَاثٌ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأَحَدٍ فِيهِنَ‏ رُخْصَةً»[25] اين­ها خدا عذر کسی را نمی­پذيرد، حالا بله شما در بحث نمازتان آب نيست تيمم بگير، ايستاده نمی­توانی نماز بخوانی نشسته بخوان، بيمار هستی روزه نرو، استطاعت مالی نداری حج بر تو واجب نيست، اين­ها رخصت­های شرعی است، اما در اين سه مورد عذر هيچ کسی را نمی­پذيرد، يک: «أَدَاءُ الْأَمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ»[26] امام باقر می­فرمايد اداء امانت چه طرف شما صاحب مال، نيکوکار باشد چه گنهکار، در حديث رسول­الله مؤمن و کافر دارد، چه مؤمن باشد چه کافر، امانت دست شماست، امانت را بايد رد کنی، من نمی­توانم بگويم آقا چون اين آقا کافر است من حقش را نمی­دهم، من پولش را نمی­دهم، بايد بپردازی تا مديون نباشی: «أَدَاءُ الْأَمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ»[27] يک، دوم: «وَ الْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ»[28] به تعهدات­تان مردم عمل کنيد، چه طرف شما انسان نيکوکار، چه انسان گنهکار، قول دادی، وعده کردی اين کار را انجام می­دهم، حالا طرف شما هم می­گويد آدم کافر است، بابا عمل کن به تعهدت: «الْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ»[29] زيارت شخصيتی آمديم که يکی از افتخاراتش وفاء به عهد است و يکی از درس­هايي که ما زوار بايد بياموزيم و برگرديم درس وفاء به عهد است، اگر به کسی قولی داديم، وعده­ای کرديم به وعده­ها پايبند باشيم البته وعده­های مشروع و معقول، اماناتی اگر بر ذمه ماست، امانات را اداء کنيم، زير دين صاحب امانت نباشيم مديون از دنيا نرويم، چه نسبت به خالق، نماز قضا، روزه قضا با خود نبريم و چه نسبت به مخلوق اين دوم و سوم امام می­فرمايد: «وَ بِرُّ الْوَالِدَيْنِ»[30]احسان به پدر و مادر، چه پدر و مادر فاجر باشند، چه پدر و مادر نکوکار باشند، در برابر پدر و مادر هم عذرتان را نمی­پذيرند، کسی نمی­تواند بگويد حالا پدر ما، مادر ما آدم گنهکاری است ما قيدش را می­زنيم، راوی آمد به امام صادق گفت پدر و مادر من کافر هستند قيدشان را بزنم، ارتباطم را قطع کنم؟ آقا فرمود خير، با پدر و مادرت باش، حرف­هايي اين­ها را بشنو، تا جايي که از تو نخواهند کاری که خدا نمی­پسندد، تا آن­جايي که تو را در برابر خدا دعوت نکردند تبعيت کن ولی بی­احترامی هم در برابر پدر و مادر ممنوع، سلام بر آن شهيدی که از افتخارات اين شهيد وفاء به تعهداتش بود: «أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ التَّصْدِيقِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ‏ النَّبِيِ‏ الْمُرْسَلِ»[31] مقدمه­ای توسل يک آقايي از متدينين بازاری­ها، ايشان سرطان کبد گرفت، از اصحاب مسجد ما هم بود مؤمنين بود، مدتی ديگر نمی­آمد مسجد، بعد معجزه­آسا اين آدم خوب شد، بعد از آن رفع کسالت بيست سال زندگی کرد، خدا رحمتش کند يک وقتی من از خودش شنيدم گفتم فلانی چه شد؟ گفت فلانی ايشان سرطان کبدش مال سال شصت و چهار بود، تا حدود سال هشتاد و پنج هم زندگی کرد، گفت تمام دکترها بالاتفاق گفتند ديگر شما کاری از دستت نمی­آيد و آن زمان هم هنوز پيوند کبد هنوز در ايران راه نيفتاده بود، گفت گفتند اگر امکان بهبودی­ات باشد شما الآن در فلان بيمارستان برويد شايد پيوند کبد مؤثر باشد، گفت من بررسی کردم ديدم همه زندگی را بايد بفروشم خرج سفر کنم و آن هم عملی که معلوم نيست، قطعی نيست بهبودی برگردد يا برنگردد؟ گفت يک شب در درد می­پيچيدم نيمه­های شب بود همه خانواده خواب بودند، گفت يک لحظه در بستر نشستم، يکدفعه به دلم گذشت عرضه حاجت به باب الحوائج ابالفضل، آمدی نزديک آن آقا از داخل خانه­اش از ايران صدا زد و شيراز، گفت همين طوری که در بستر نشسته بودم از درد به خود می­پيچيدم گفتم يا ابالفضل آقا يکی از دو کار را برای ما بکنيد، دل اگر شکسته شد کارها بسته می­شود: دلا بسوز که سوز تو کارها می­کند، گفتم آقا دکترها که مأيوس هستند و يک حالت بشارتی دادند شايد در خارج درمان حاصل شود، ولی زن و بچه من بی­چاره می­شوند زندگی، مغازه همه را بايد بفروشم، آقا اگر مصلحت است خوب بشوم شما يک کاری بکنيد در خانه خدا و اگر هم مصلحت نيست من زودتر بروم که اين­ها زجر نکشد، اين­ها بيشتر از اين اذيت نشوند، گفت دل شکسته شد اشک جاری شد، سر گذاشتم روی بالش يک لحظه خوابم برد در عالم خواب خواب قمر بنی­هاشم را ديدم، آقا فرمودند برخيز تو خوب شدی، گفتم آقا دکترها می­گويند اين کبد ديگر کبدی است که درمان شدنی نيست، فرمودند من به تو می­گويم خوب شدی، گفت تا آقا فرمودند من می­گويم از خواب بيدار شدم، گفت ديدم تب ندارم، درد ندارم شروع کردم بلند بلند گريه کردن، گفت خانمم بيدار شد، دخترها هم بيدار شدند، ديدند من دارم گريه می­کنم بابا چه شده؟ چرا گريه می­کنی؟ خواب را تعريف کردم، گفت دمای بدنم ديدند تب ندارم، درد ندارم، گفت فردا رفتيم دکتر معالج دوباره عکس برداری، آزمايشات گفت عکس­ها را که بردم آن دکتر معالج ما تا ديد گفت اين کبد کبد تو نيست، اين عکس­های قبل با اين عکس­های فعلی اصلاً باهم همسويي ندارد، چه کار کردی؟ گفتم قمر بنی­هاشم ما را شفاء داد، آقايون بيش از بيست سال بعد از آن خواب اين زندگی کرد بعد هم با سکته قلبی از دنيا رفت کبد ديگر سالم بود:

ای پناه بی­پناهان يا ابالفضل يا ابالفضل، کار داری يا نه؟ با آقا، ای پناه بی­پناهان يا ابالفضل يا ابالفضل

ای شفيع پر گناهان يا ابالفضل يا ابالفضل

مهربان­تر از تو مولا کس نديده يا ابالفضل، تشنه لب­تر از تو سقا کس نديده يا ابالفضل

حالا صدايتان را امشب ثبت کنيد اين­جا هم برای عالم برزخ و قيامتت يا ابالفضل يا ابالفضل يا ابالفضل

قربان اين ناله­ها، يا ابالفضل.

 

[1] رعد20.

[2] الكافي (ط – الإسلامية) ج‏1 ص11.

[3] الكافي (ط – الإسلامية) ج‏1 ص11.

[4] الكافي (ط – الإسلامية) ج‏1 ص11.

[5] الكافي (ط – الإسلامية) ج‏1 ص11.

[6] الخصال ج‏2 ص381.

[7] توبه107.

[8] الخصال ج‏2 ص381.

[9] الكافي (ط – الإسلامية) ج‏1 ص11.

[10] الكافي (ط – الإسلامية) ج‏1 ص11.

[11] بقره269.

[12] رعد19.

[13] رعد19.

[14] رعد20.

[15] رعد20.

[16] رعد20.

[17] كامل الزيارات النص ص256.

[18] عيون الحكم و المواعظ (لليثي) ص64.

[19] تفسير القمي ج‏2 ص114.

[20] كشف الغمة في معرفة الأئمة (ط – القديمة) ج‏1 ص431.

[21] نهج البلاغة (للصبحي صالح) ص422.

[22] نهج البلاغة (للصبحي صالح) ص422.

[23] رعد20.

[24] رعد20.

[25] الكافي (ط – الإسلامية) ج‏2 ص162.

[26] الكافي (ط – الإسلامية) ج‏2 ص162.

[27] الكافي (ط – الإسلامية) ج‏2 ص162.

[28] الكافي (ط – الإسلامية) ج‏2 ص162.

[29] الكافي (ط – الإسلامية) ج‏2 ص162.

[30] الكافي (ط – الإسلامية) ج‏2 ص162.

[31] كامل الزيارات النص ص256.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب اخیر

شرط تکامل جامعه
وحدت اسلامی / 4 شهریور 1405
نگرانی ارزشمند