استاد حدائق روز شنبه 8 آذرماه 1404 در حرم مطهر حضرت عباس(ع) به مبحث وفای به عهد پرداختند.
اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
بسمالله الرحمن الرحيم
قال الله تبارک و تعالی فی کتابه الکريم: «الَّذينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْميثاق»[1]
صدق الله العلی العظيم
در قرآن خداوند خرمندان و صاحبان عقل و خرد را برای اينها اوصافی تبيين میفرمايد، آيهای که تلاوت شد از سوره مبارکه رعد آيه بيست، اينکه انسان عاقل به چه کسی گفته میشود؟ خردمند واقعی چه کسی است؟ امروز بعض مردم تقلب، تدليس و فريب و حيله را نشانههای خردمندی میبيند، درستی و پاکی و صداقت را دليل بر سفاهت میدانند يعنی خلاف آن چيزی که قرآن میفرمايد، يک کسی آمد خدمت امام صادق عليهالسلام از حضرت سؤال کرد: «مَا الْعَقْلُ»[2] عقل چيست؟ آقا فرمودند: «الْعَقْلُ .. مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[3] عقل آن چيزی است که هرچه در شما رشد کند و افزايش يابد بندگیتان نسبت به خدا بيشتر میشود، هرچه عاقلتر میشويد بندهتر بايد بشويد، يعنی خداترسی، خدامحوری بشود اصل اين عقل است: «وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[4] عاقل کسی است که نگاهش نگاه آخرت بينی است، آخرت را میبيند، آخرتش را براي دنيايش از دست نمیدهد، خراب نمیکند، به امام عرض کرد اگر اين عقل است پس: «فَالَّذِي كَانَ فِي مُعَاوِيَةَ»[5] در معاويه چه بود؟ بعضی از آدمهای نادان معاويه را انسان خرمندی در ذهن خودشان تصور میکنند، که جنگ باخته صفين را به پيروزی برای خودش رقم زد با آن شيطنتی که قرآنها بالای نيزه رفت و شعار توحيدی که سردادند و متأسفانه بخش عمده از ياران اميرالمؤمنين فريب خوردند: «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ»[6] ببينيد عزيزان من اينجا در پرانتز يک جمله عرض کنم، يکی از توحيدیترين شعارهای عالم در صفين سرداده شد ولیخدا را با آن شعار بردند در حاشيه، اينکه مرحوم علامه طباطبايي میفرمايد پشت هر سخنی، پشت هر احداث بنايي، هر کار خيری چه هدفی قرار گرفته، بنام مسجد مسجد میسازند ولی مسجد ضرار در میآيد، میخواهند اسلام را تضعيف کنند در قالب نمود مسجد، بانی اين مسجد کيست؟ پشتوانه اين خانه خدا چه کسانی هستند؟ منافقين، يهوديان، معارضين اسلام: «وَ الَّذينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً»[7] پيغمبر مأمور شد از طرف خدا اين مسجد را تخريب کرد، مرحوم علامه طباطبايي میفرمايد يک وقتی حرفهای زيبا اما پشتش شيطنت است، در صفين اين حرف شما هيچ ايرادی نمیتوانيد به اين شعار وارد کنيد: «لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ»[8] حرف فقط حرف خدا، در برابر اين همه تسليم هستند، اما به چه قيمتی؟ اين شعار کی سرداده شد؟ با چه هدفی؟ زمانی که میخواستند علی ابن ابیطالب را ببرند در حاشيه، با اين شعار ولیخدا را بردند در حاشيه، قرآن بالای نيزه رفت و اين شعار سرداده شد، راوی از امام صادق سؤال کرد، که آقا پس در معاويه چه بود؟ معاويه آن جنگ باخته را به پيروزی تبديل کرد، بعضی از بیخردها اين را خردمندی میبينند امام فرمود: «تِلْكَ النَّكْرَاءُ تِلْكَ الشَّيْطَنَةُ وَ هِيَ شَبِيهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَيْسَتْ بِالْعَقْل»[9] اينها شيطنت است مکر و خدعه است، مکر و خدعه شباهت به عقل دارد ولی عقل نيست، عقل چارچوب دارد، چارچوب همان است که امام صادق فرمود: «مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ»[10] هرچه افزايش پيدا کند، بندگی شما و تسليم شما در برابر خدا بيشتر میشود بنده نسبت به سال گذشته زندگی اطاعتم از خدا بيشتر شده، خردمندتر شدم، اگر نسبت به سال قبل فاصله گرفتم از معنويات از مسير خرد و عقل دور شدم و از عنوان: «أُولُوا الْأَلْباب»[11] فاصله گرفتم، اين مقدمه حالا آيه بيست سوره مبارکه رعد قرآن میفرمايد: «إِنَّما يَتَذَكَّرُ أُولُوا الْأَلْباب»[12]آيه نوزده، در توصيف أُولُوا الْأَلْباب»[13] يکی از اوصاف آيه بيست: «الَّذينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ»[14] خردمندان و عقلاء واقعی کسانی هستند که وفای به عهد دارند، به تعهداتشان پايبند هستند: «وَ لا يَنْقُضُونَ الْميثاق»[15] پيمانهايي را که بستهاند، تعهدات خودشان را نمیشکنند: «يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْميثاق»[16] خدا میفرمايد اينها نشانه خردمندی است شما به زيارت شخصيتی مشرف هستيد قمر بنیهاشم، که از شهادتهای امام صادق يکش وفای به عند ابالفضل است: «أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ التَّصْدِيقِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِيِ الْمُرْسَلِ»[17] ابالفضل اسوه وفاداری است، اسوه وفای به عهد است، آن وفاء به عهد اين شخصيت را به اين عظمت ويژه نائل و واصل کرد، من اينجا يک روايت را از پيامبر يکی دو نکته هم ذيل اين آيه محضر عزيزان عرض کنم، البته اين پيمانی که خداوند میفرمايد ما چند نوع پيمان داريم، يکی پيمان عقلی است، که خود انسانها حالا با دين هم آشنا نباشد، خدا يک حجت در وجود همه ما قرار داده به نام عقل، آقا اميرالمؤمنين میفرمايد: «الْعَقْلُ صَاحِبُ جَيْشِ الرَّحْمَنِ وَ الْهَوَى قَائِدُ جَيْشِ الشَّيْطَانِ وَ النَّفْسُ مُتَجَاذِبَةٌ بَيْنَهُمَاِ»[18] در وجود هر انسانی خدا عقل و خرد را قرار داده اما بعضیها استفاده نمیکنند، بعضی از اين نعمت ارزشمند الهی که حجت خدا در وجود آنهاست بهره نمیگيرند، ولی بعضیها میبينيد استفاده میکنند، زمان عرض شود که رسولخدا شخصی بود به نام غاوی ابن عبدالعزی، اين نگهبان بت کده بنیسليم بود در مکه، آنجا کارش نگهبانی بود از بت کده، سالهای اوليهای بود که رسولالله مبعوث به رسالت شده بودند در مکه، آوازه رسالت پيغمبر زبان به زبان منتشر شده بود و اين آقای غاوی ابن عبدالعزی هم شنيده بود که شخصيتی مردم را به سوی توحيد، خداپرستی و بندگی دعوت میکند خب خدا اين عقل را به همه داده، اين عقل را خدا به نتانياهو ملعون هم داده، اين عقل را خدا به ترامپ هم داده، اين عقل را خدا به شمر هم داده، اصلاً عدالت الهی اقتضای همين میکند، به اعتبار اين عقل هم ما مکلف هستيم، لذا میگويند اگر کسی فاقد عقل باشد تکليف ندارد، ديوانه مکلف نيست، از شرائط تکليف يکش عقل است، اين آقای غاوی ابن عبدالعزی يک روز در بتکده نشسته بود خودش بود و آن بتی که مربوط به قبيله بنیسليم بود، يک بت سنگی بود و يک چماقی داشت که اين بالاخره چوبی بود که به عنوان عاملی برای نگهبانی روی دوش داشت، اين نشسته بود يک وقت صحنهای را ديد، دوتا روباه از ديوار بت کده آمدند بالا وارد بت کده شدند، اين آقای جوان غاوی ابن عبدالعزی داشت نگاه میکرد ديد اين روباهها آمدند يکی از اين طرف بت، يکی از آن طرف بت، رفتند بالا رو شانه بت که رسيدند بول کردند، بعد هم آمدند پايين و رفتند، غاوی ابن عبدالعزی داشت صحنه را نگاه میکرد، خب بابا خدا عقل داده بنا نيست که دانشگاه درس خوانده باشی، بنا نيست که حوزه ديده باشی، خدا اين عقل را در وجود انسانها قرار داده، غاوی ابن عبدالعزی يک لحظه نگاه کرد پيش خودش گفت عجيب چيزی را ما میپرستيم که قدرت دفاع از خودش در برابر دوتا روباه را ندارد، بلند شد با اين چماق افتاد به جان اين بت، بت را خرد کرد شکست، با همان چماقش آمد، در مسجدالحرام سراغ پيغمبر را گرفت، رسولالله کنار حجرالاسود بودند آمد محضر رسولالله، گفت آقا من نگهبان بت کده بنی سليم هستم امروز جريانی ديدم بت را خرد کردم و آمدم خدمت شما مشرف به توحيد و اسلام بشوم، جريان را برای رسولالله نقل کرد، گفت يک بيت شعر هم گفتم، درس هم نخوانده بود اما فطرت دوشيدهای برگرفته از خرد، گفت اين شعر را گفتم:
«وَ رَبٌّ يَبُولُ الثَّعْلَبَانِ بِرَأْسِهِ، لَقَدْ ذَلَّ مَنْ بَالَتْ عَلَيْهِ الثَّعَالِب»[19]
آقايون اين خداست که دوتا روباه روی او بول میکنند، ذليل است آن خدايي که قدرت دفاع از خود در برابر دو روباه را ندارد، گفت آقا بت را شکستم آمدم، پيامبر فرمودند: «احسنت»، شهادتين را جاری کرد، مسلمان شد، پيامبر فرمودند اسمت چيست؟ گفت غاوی، غاوی يعنی گمراه، اسمم اسم جاهليتی بود حضرت فرمودند من از اين لحظه اسمت را عوض میکند، نامت را میگذارم راشد، رشد يافته، هدايت شده، فرمودند اسم بابايت چيست؟ گفت عبدالعزی، بنده بت، رسولالله فرمودند نام پدرت را هم من تغيير میدهم نام تو را میگذارم راشد ابن عبدربّه، رشد يافته و هدايت شد فرزند بنده خدا، آقايون ببينيد اين بالاخره تفکر، تعقل، اين همان ميثاق و پيمانهای عقلی است که خدا به همه عنايت کرده، در وجود همه هست، در تاريخ داريم مواردی که کسانی محضر ائمه میآمدند از اسلام نشنيده بودند، اما منش زندگیشان با اسلام سازوگار بود، يک جملهای را از سيدجمال الدين اسدآبادی نقل میکنند، میگويند ايشان يک سفر اروپا رفت و برگشت، بعد آقای سيد حاج سيدجمال الدين اسدآبادی گفت اورپا اسلام ديدم، مسلمان نديدم در کشورهای اسلامی مسلمان ديدم اسلام نديدم، يک وقت يک جوانی در دانشگاه از ما سؤال کرد گفت آقا چرا بعضی از اين غربیها، اروپاييها از ما جلو هستند، گفتم کجا جلو هستند؟ يک چند مورد نام برد گفتم همه اينها در دين ماست، گفت اينها دروغ نمیگويند در بعضی از کشورها، گفتم دروغ در اسلام نفی شده، در آيات نفی شده، ما سرمايهاش را داريم استفاده نمیکنيم، داريم در منابعمان ولی بهره نمیگيريم، لذا اينکه امام زمان وقتی ظهور میکنند، میگويند از سراسر عالم به حضرت میگروند، خب همين فطرتهاي عقلی است، پيمانهای عقلی است که مردم وقتی میبينند شخصيتی دارد حرفی میزند که وجود انسانها و خرد انسانها پذيراست، اينها میپذيرند و اينها تسليم میشوند اين يک نوع پيمان، پيمانهايي که عقلی است، يک سری پيمانها پيمانهای فطری است که فطرتهای به سمت آنها تمايل دارد، مثل فطرت انسانها به عدالت، به خوبیها، به فاصله گرفتن از بدیها، اصلاً ظلم را فطرت پاک نمیپذيرد، حالا ما اسلام را هم بگذاريم کنار، انصاف را فطرت پاک میپذيرد، اينها جزء مسائلی است که فطرتهای انسانها پذيرای اينها هستند، آقايي بود از اساتيد زبان فرانسه در دانشگاه شيراز به نام مرحوم آقای حاج علیاکبر سيف خدا رحمت کند ايشان را، پدرش از پيش کسوتان هيئات مذهبی بود، خود در يک خانواده مذهبی بزرگ شده بود، يک وقت ايشان نقل میکرد، میگفت من چهار سال برای تکميل زبان فرانسوی رفتم فرانسه، گفت چهار سال آنجا زندگی میکرد، از اساتيد متدين و متخصص و به نام در استان فارس، گفت چهار سال آنجا برای اينکه محاورهام قوی بشود، گفت يک صحنههايي را گاهی اوقات میديدم ببينيد اينها همان پيمانهای فطری است گفت يک صبحی بود اول وقت بود، هنوز تازه هوا روشن شده بود، من در يکی از خيابانهای پاريس داشتم عبور میکردم، آمدم عرض خيابان را طی کنم، بروم آن سمت خيابان، خيابان بلوار بود وسط خيابان بلوار و چمن و سبزه بود، محل عابر پياده بايد يک مسافتی میرفتيم پايينتر، گفت من حوصله نکردم، انداختم وسط خيابان و اين قسمت روی چمنها را رد کنم بروم آن بر و بروم آن سمت، گفت يکدفعه ديدم يک پسر بچهای هفت هشت سالهای ابتدای يکدفعه پيدا شد با کيف مدرسه حالا داشت میرفت مدرسه، يکدفعه ما را ديد صدا زد گفت آقا آقا گفت من ايستادم گفت با اجازه چه کسی روی چمنها داری میروی؟ گفت يک نگاهش کردم، گفتم مگر اجازه میخواهد؟ گفت بله، گفتم اجازه از چه کسی میخواهد؟ گفت از وجدانت، از انصافت، وجدانت به تو اجازه میدهد که اين چمنها را آسيب بزنی، له کنی، اين آقای سيف خدا رحمتش کند با اينکه آدم با سواد، دکتری داشت، گفت خجالت کشيدم از اين بچه، اين همان پيمانهای فطری است، در بعضیها شعلهاش آمده پايين، فتيله را کشيديم پايين ديگر حالیمان نيست، خلاف هم میکنيم، میگوييم کار خوبی کرديم، حقشان است ولش کن، اين کارگر دارد میآيد تميز میکند تو بريز و برو، فطرت اين را میگويد بعد اين نکته را آقايون بگويم قدر قرآن را بيشتر بدانيم، گفت روزهای آخر بود، البته اين را هم گفت گاهی اوقات در وسائل عمومی که سوار میشدم، مثلاً اگر پيرمردی سوار میشد در اتوبوس ديگران سوار بلند میشدند جا میداند، اگر يک خانمی بچه بغلش بود ماشين میايستاد اين خانم را به احترامی که بچه بغلش است، سوار میکردند، ضعيف را تکريم میکردند، ببينيد اينها در دين ماست، اينها جزء آداب دينی ماست حالا ما اين سرمايه را داريم و استفاده نمیکنيم، گفت يک روز روزهای آخر بود رفتم يک کتاب فروشی بزرگی بود در مرکز پاريس، رفتم در آن کتابفروشی به آن آقای کتابفروش گفتم من يک کتابی میخواهم در رابطه با آداب و سنن اخلاقی، اجتماعی، فردی، گفت دلم میخواست ببينم اينها چه میخوانند که اين طور رعايت میکنند، گفت روزهای آخر اقامتم بود در پاريس، گفت يک کتاب کاملی به ما بده، گفت اين کتابفروش رفت در قفسههای کتابفروشی ده دقيقه گشت، بعد ديدم يک کتابی را از قفسه بيرون کشيد آورد، گذاشت مقابل من، گفت بهتر از اين ديگر ما کتاب نداريم، مرحوم آقای سيف گفت نگاه کردم پشت جلد، ديدم کتاب به زبان فرانسوی ترجمه شده به نام کتاب آسمانی مصحف، گفت کتاب را باز کردم، ورق زدم ديدم از اول قرآن سوره فاتحهالکتاب، تا آخر قرآن به زبان فرانسوی ترجمه شده، که اين کتاب را ايشان با خودش آورده بود، گفت من با تعجب گفتم اينکه قرآن است، گفت آن کتابفروش با تعجب بيشتری رو کرد به من گفت مگر تو مسلمان هستی؟ گفتم بله من مسلمان هستم، گفت ما فرانسویها داريم از کتاب شما استفاده میکنيم، شما دنبال چه میگردی؟ که آقای سيف گفت يادم افتاد به اين ضربالمثل شاعر:
آب در کوزه و يار در خانه و ما گرد جهان میگرديم
مردم يک هشدار اميرالمؤمنين به امام حسن و امام حسين اين دو امام و فرزندان: «وَ مَنْ يَبْلُغُهُ كِتَابِي»[20] آقا فرمودند هر کسی که اين نامه من به او میرسد، بعضیها میگويند اين فرمايشات آقا آن ساعات پايانی عمر حضرت بود يک جملهاش اين است: «اللَّهَ اللَّهَ فِي الْقُرْآنِ»[21] خدا را خدا را نسبت به قرآن فراموش نکنيد، قرآن يادتان نرود:« لَا يَسْبِقُكُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُمْ»[22] مراقب باشيد مسلمانها در عمل به قرآن بيگانگان بر شما سبقت نگيرند، بيگانه گوي سبقت را بر ندارد، خب اين پيمانهای فطری که در قرآن هم تأکيد و توصيه شده، پيمانهای شرعی، واجبات، محرمات، توصيههايي که خداوند بيان فرموده، و پيمانهاي اجتماعی، ما يک سری تعهداتی هم در جامعه نسبت به يکديگر داريم، بالاخره به تعهداتمان پايبند باشيم، آقا قول میدهد بعد میگويد ما يک چيزی گفتم تو هم باورت شد، به تو میگويند مسلمان، زمان رسولخدا بود آقاي به نام ثعلبه بود آمد مشرف به اسلام شد، اين از دامداران ثروتمند جاهليت بود، آمد محضر رسولالله عرض کرد يا رسولالله من در عصر جاهليت هر گاه میشنيدم خانوادهای خدا به ايشان دختر داده، چون رسم بود دختر را زنده به گور میکردند، و لذا قرآن هم میفرمايد وقتی بشارت به يک پدر میدادند دختر گيرت آمده، چره سياه میشد از خجالت متواری میشد، خانمها شرف زن امروز، آبروی زن امروز، سربلندی زن امروز، مديون تلاشهای رسولخدا در آن دوران بود، اصلاً نه در عربستان، در سراسر دنيا با زن رفتار ظالمانهای میشد، اين آقای ثعلبه ببينيد پيمان فطری، اين عقل و خرد در وجود اين آدم جاهل هم هست، خدا پول برايش داده ولی انسانيت يادش نرفته، مسلمان نبود، پيغمبر را نديده بود، میگفت من هرگاه میشنيدم که کسی، خانوادهای بچهای برايش آمده و اينها دختر است و دختر را زنده به گور میکرد، میگفت سريع خودم را به آن خانواده میرساندم، وضع پدر دختر را يک ارزيابی میکردم، اگر وضع پدر دختر فقير بود پدر، برای اينکه جلو بهانه را بگيرم و جلو دفن کردن دختر را، میگفتم سه شتر به تو میدهم، دخترت را دفن نکن، از عوائد اين سه شتر زندگی دختر را بگذران، اگر پدر وضعش متوسط بود دو شتر، اگر پدر وضعش خوب بود يک شتر، برای اينکه ديگر بهانه نداشته باشد، میگفتم اين يک شتر پشتوانه اين دختر، از عوائد اين شتر زندگی اين دختر را اداره کن، گفت يا رسولالله من در عصر جاهليت سيصد و شصت شتر دادم تا جلو زنده به گور شدن دخترها را بگيرم، سيصد و شصت شتر، ببينيد حالا بعضیها يک ميليون میخواهد بدهد مشکل کسی را حل کند زورش میآيد، بابا در جاهليت، پيغمبر را نمیشناخت، حالا آوازه اسلام را شنيده آمده مسلمان شده اين کارها مال دوران جاهليتش بود، میگفت سيصد و شصت شتر دادم تا جلو زنده به گور شدن دخترها را بگيرم، گفت يا رسولالله سؤالم اين است من به بعضی از خانوادهها قول سه شتر دادم، دوتا دادم يکی مانده، به بعضیها قول دو شتر دادم يکی دادم يکی مانده، آيا حالا که مسلمان شدم بر من لازم است که به عهدم عمل کنم؟ پيغمبر فرمود آقای ثعلبه خدا دوست ندارد کسی که وعدهای کرده، آن هم يک وعده عقلی خدا پسندانه، به تعهداتش عمل نکند، فرمودند گرچه تو تکليف اوليهای نداری ولی به تعهدت عمل کن برو باقیمانده شترها را بده: «الَّذينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ»[23] به تعهدات عمل کردن، اينها هم جزء پيمانهای اجتماعی است، که ما اگر تعهدی را قبول میکنيم، مسئوليتی را میپذيريم به تعهداتمان پايبند باشيم، اصلاً در آداب تربيتی دارند میگويند به بچههايتان اگر يک چيزی قول میدهيد بعد دروغ نگوييد، حالا میخواهی بروی از منزل بيرون، بچه ولت نمیکند، میگويي ظهر برايت فلان چيز میگيرم میآيم آن ظهر میشود يک سال ديگر يعنی دروغگويي را ياد میدهی، وفای به عهد: «يُوفُونَ بِعَهْدِ اللَّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ الْميثاق»[24] من يک روايت اينجا از وجود مقدس آقا امام باقر تقديم کنم و عرضم تمام، احکام اسلام نوعاً آميخته با رزق و مدارا و تبصره است اما در يک حديثی که شبيه به اين مضامين از رسولخدا هم نقل شده، امام باقر میفرمايد سهجا خدا رخصت قائل نشده: «ثَلَاثٌ لَمْ يَجْعَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لِأَحَدٍ فِيهِنَ رُخْصَةً»[25] اينها خدا عذر کسی را نمیپذيرد، حالا بله شما در بحث نمازتان آب نيست تيمم بگير، ايستاده نمیتوانی نماز بخوانی نشسته بخوان، بيمار هستی روزه نرو، استطاعت مالی نداری حج بر تو واجب نيست، اينها رخصتهای شرعی است، اما در اين سه مورد عذر هيچ کسی را نمیپذيرد، يک: «أَدَاءُ الْأَمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ»[26] امام باقر میفرمايد اداء امانت چه طرف شما صاحب مال، نيکوکار باشد چه گنهکار، در حديث رسولالله مؤمن و کافر دارد، چه مؤمن باشد چه کافر، امانت دست شماست، امانت را بايد رد کنی، من نمیتوانم بگويم آقا چون اين آقا کافر است من حقش را نمیدهم، من پولش را نمیدهم، بايد بپردازی تا مديون نباشی: «أَدَاءُ الْأَمَانَةِ إِلَى الْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ»[27] يک، دوم: «وَ الْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ لِلْبَرِّ وَ الْفَاجِرِ»[28] به تعهداتتان مردم عمل کنيد، چه طرف شما انسان نيکوکار، چه انسان گنهکار، قول دادی، وعده کردی اين کار را انجام میدهم، حالا طرف شما هم میگويد آدم کافر است، بابا عمل کن به تعهدت: «الْوَفَاءُ بِالْعَهْدِ»[29] زيارت شخصيتی آمديم که يکی از افتخاراتش وفاء به عهد است و يکی از درسهايي که ما زوار بايد بياموزيم و برگرديم درس وفاء به عهد است، اگر به کسی قولی داديم، وعدهای کرديم به وعدهها پايبند باشيم البته وعدههای مشروع و معقول، اماناتی اگر بر ذمه ماست، امانات را اداء کنيم، زير دين صاحب امانت نباشيم مديون از دنيا نرويم، چه نسبت به خالق، نماز قضا، روزه قضا با خود نبريم و چه نسبت به مخلوق اين دوم و سوم امام میفرمايد: «وَ بِرُّ الْوَالِدَيْنِ»[30]احسان به پدر و مادر، چه پدر و مادر فاجر باشند، چه پدر و مادر نکوکار باشند، در برابر پدر و مادر هم عذرتان را نمیپذيرند، کسی نمیتواند بگويد حالا پدر ما، مادر ما آدم گنهکاری است ما قيدش را میزنيم، راوی آمد به امام صادق گفت پدر و مادر من کافر هستند قيدشان را بزنم، ارتباطم را قطع کنم؟ آقا فرمود خير، با پدر و مادرت باش، حرفهايي اينها را بشنو، تا جايي که از تو نخواهند کاری که خدا نمیپسندد، تا آنجايي که تو را در برابر خدا دعوت نکردند تبعيت کن ولی بیاحترامی هم در برابر پدر و مادر ممنوع، سلام بر آن شهيدی که از افتخارات اين شهيد وفاء به تعهداتش بود: «أَشْهَدُ لَكَ بِالتَّسْلِيمِ وَ التَّصْدِيقِ وَ الْوَفَاءِ وَ النَّصِيحَةِ لِخَلَفِ النَّبِيِ الْمُرْسَلِ»[31] مقدمهای توسل يک آقايي از متدينين بازاریها، ايشان سرطان کبد گرفت، از اصحاب مسجد ما هم بود مؤمنين بود، مدتی ديگر نمیآمد مسجد، بعد معجزهآسا اين آدم خوب شد، بعد از آن رفع کسالت بيست سال زندگی کرد، خدا رحمتش کند يک وقتی من از خودش شنيدم گفتم فلانی چه شد؟ گفت فلانی ايشان سرطان کبدش مال سال شصت و چهار بود، تا حدود سال هشتاد و پنج هم زندگی کرد، گفت تمام دکترها بالاتفاق گفتند ديگر شما کاری از دستت نمیآيد و آن زمان هم هنوز پيوند کبد هنوز در ايران راه نيفتاده بود، گفت گفتند اگر امکان بهبودیات باشد شما الآن در فلان بيمارستان برويد شايد پيوند کبد مؤثر باشد، گفت من بررسی کردم ديدم همه زندگی را بايد بفروشم خرج سفر کنم و آن هم عملی که معلوم نيست، قطعی نيست بهبودی برگردد يا برنگردد؟ گفت يک شب در درد میپيچيدم نيمههای شب بود همه خانواده خواب بودند، گفت يک لحظه در بستر نشستم، يکدفعه به دلم گذشت عرضه حاجت به باب الحوائج ابالفضل، آمدی نزديک آن آقا از داخل خانهاش از ايران صدا زد و شيراز، گفت همين طوری که در بستر نشسته بودم از درد به خود میپيچيدم گفتم يا ابالفضل آقا يکی از دو کار را برای ما بکنيد، دل اگر شکسته شد کارها بسته میشود: دلا بسوز که سوز تو کارها میکند، گفتم آقا دکترها که مأيوس هستند و يک حالت بشارتی دادند شايد در خارج درمان حاصل شود، ولی زن و بچه من بیچاره میشوند زندگی، مغازه همه را بايد بفروشم، آقا اگر مصلحت است خوب بشوم شما يک کاری بکنيد در خانه خدا و اگر هم مصلحت نيست من زودتر بروم که اينها زجر نکشد، اينها بيشتر از اين اذيت نشوند، گفت دل شکسته شد اشک جاری شد، سر گذاشتم روی بالش يک لحظه خوابم برد در عالم خواب خواب قمر بنیهاشم را ديدم، آقا فرمودند برخيز تو خوب شدی، گفتم آقا دکترها میگويند اين کبد ديگر کبدی است که درمان شدنی نيست، فرمودند من به تو میگويم خوب شدی، گفت تا آقا فرمودند من میگويم از خواب بيدار شدم، گفت ديدم تب ندارم، درد ندارم شروع کردم بلند بلند گريه کردن، گفت خانمم بيدار شد، دخترها هم بيدار شدند، ديدند من دارم گريه میکنم بابا چه شده؟ چرا گريه میکنی؟ خواب را تعريف کردم، گفت دمای بدنم ديدند تب ندارم، درد ندارم، گفت فردا رفتيم دکتر معالج دوباره عکس برداری، آزمايشات گفت عکسها را که بردم آن دکتر معالج ما تا ديد گفت اين کبد کبد تو نيست، اين عکسهای قبل با اين عکسهای فعلی اصلاً باهم همسويي ندارد، چه کار کردی؟ گفتم قمر بنیهاشم ما را شفاء داد، آقايون بيش از بيست سال بعد از آن خواب اين زندگی کرد بعد هم با سکته قلبی از دنيا رفت کبد ديگر سالم بود:
ای پناه بیپناهان يا ابالفضل يا ابالفضل، کار داری يا نه؟ با آقا، ای پناه بیپناهان يا ابالفضل يا ابالفضل
ای شفيع پر گناهان يا ابالفضل يا ابالفضل
مهربانتر از تو مولا کس نديده يا ابالفضل، تشنه لبتر از تو سقا کس نديده يا ابالفضل
حالا صدايتان را امشب ثبت کنيد اينجا هم برای عالم برزخ و قيامتت يا ابالفضل يا ابالفضل يا ابالفضل
قربان اين نالهها، يا ابالفضل.
[1] رعد20.
[2] الكافي (ط – الإسلامية) ج1 ص11.
[3] الكافي (ط – الإسلامية) ج1 ص11.
[4] الكافي (ط – الإسلامية) ج1 ص11.
[5] الكافي (ط – الإسلامية) ج1 ص11.
[6] الخصال ج2 ص381.
[7] توبه107.
[8] الخصال ج2 ص381.
[9] الكافي (ط – الإسلامية) ج1 ص11.
[10] الكافي (ط – الإسلامية) ج1 ص11.
[11] بقره269.
[12] رعد19.
[13] رعد19.
[14] رعد20.
[15] رعد20.
[16] رعد20.
[17] كامل الزيارات النص ص256.
[18] عيون الحكم و المواعظ (لليثي) ص64.
[19] تفسير القمي ج2 ص114.
[20] كشف الغمة في معرفة الأئمة (ط – القديمة) ج1 ص431.
[21] نهج البلاغة (للصبحي صالح) ص422.
[22] نهج البلاغة (للصبحي صالح) ص422.
[23] رعد20.
[24] رعد20.
[25] الكافي (ط – الإسلامية) ج2 ص162.
[26] الكافي (ط – الإسلامية) ج2 ص162.
[27] الكافي (ط – الإسلامية) ج2 ص162.
[28] الكافي (ط – الإسلامية) ج2 ص162.
[29] الكافي (ط – الإسلامية) ج2 ص162.
[30] الكافي (ط – الإسلامية) ج2 ص162.
[31] كامل الزيارات النص ص256.