418d470b53fa5b52911fad5518a370ec

زهیر بن قین از اصحاب امیرالمؤمنین بود. می‌گوید صبح عاشورا از خیمه بیرون آمدم. دیدم ابوالفضل سوار بر اسب دور خیمه‌ها مشغول در گردش است. علی زاده شب تا صبح نگهبانی داده و از خیام حرم پاسبانی کرده است. یک‌چیزی یادم آمد و گفتم: عباس! از مرکبت پایین بیا و می‌خواهم مطلبی را به شما عرض کنم.

حضرت فرمود: زهیر! الآن وقت پایین آمدن نیست. دشمن در کمین حمله است. گفتم: آقا مطلب از پدرت علی است. ابوالفضل مرکب را نگهداشت و گفت: به احترام پدرم می‌شنوم. بگو.
گفتم: خودم شاهد بودم. پدر شما به عمویتان عقیل فرمود: یک همسری از خاندان شجاع انتخاب کن. خاندان بنی کلاب خاندان معروفی در شجاعت و شهامت بودند. عقیل نسابه العرب بود. عقیل پرسید: همسری از خاندان شجاع و رشید برای چه می‌خواهی؟ آقا فرمود: می‌خواهم ولدتها الفحوله می‌خواهم انسان شجاعی از او متولد شود. گفت: این انسان شجاع را برای چه می‌خواهی؟ فرمود: می‌خواهم ذخیره‌ای برای عاشورا و کربلای حسین باشد. زهیر می‌خواست یک یادآوری برای قمر بنی‌هاشم کند. گفتم: امروز عاشورا است و این سرزمین کربلا است و این هم حسین است که در بین این جمعیت تنها است؛ یعنی مراقب باش که امروز باید خودت را نشان دهی.
عجبا! زهیر درس وفاداری را باید به ابوالفضل بیاموزد؟ زهیرها باید شاگردی مکتب ابوالفضل کنند.
می‌گویند: آقا این‌قدر از این تذکر متأثر شد. پا را به رکاب کوبید بند رکاب پاره شد؟ لَأرَيتُكَ شيئاً ما رَأيتَ قَطّ؛ امروز زهير یک‌چیزی نشانت بدهم كه تاكنون نديده باشي. امروز نشان مي­دهم كه از حسين چگونه بايد دفاع كرد؟
سلام بر آن شهیدی که آقا علی بن موسی‌الرضا می‌فرماید وقتی مادر ما فاطمه زهرا وارد صحرای محشر می‌شود مي­فرمايد: «كَفانا لِلشّفاعه يدانِ مقطوعَتان ولديَّ العباس»؛ براي شفاعت كردن، دو دست بريده­ي فرزندم عباس كافي است. سلام بر توای شهید کربلا که زهرای مرضیه به دو دست‌بریده شما مباهات می‌کند. ابزار شفاعت ام‌ابیها یدان مقطوعتان عباس است. ای درود خدا بر تو ای شهیدی که فاطمه زهرا خطاب ولدی به شما می‌کند.
صدای العطش بچه‌ها امان را از عباس گرفت.
گفت: برادر اجازه بده. آقا در اذن نبرد انفرادی به ابوالفضل امتناع می‌کردند و می‌فرمودند: برادر! انت صاحب لوائی تو صاحب‌پرچم من هستی باید بمانی.
در اموال غارتی که به شام بردند پرچمی بود که مقابل یزید بردند. تمام این پرچم ضربه خورده بود جز دسته پرچم. یزید گفت این پرچم دست چه کسی بوده است؟ گفتند: دست ابوالفضل بوده است و این پرچم به زمین نیفتاد تا دست عباس افتاد. می‌گویند: یزید گفت که ای عباس حق برادری را خوب ادا کردی.
به امام گفت: برادر جان صدای العطش بچه‌ها مرا آزار می‌دهد. چون از روز هفتم که آب بسته شد ابوالفضل متصدی آوردن آب شد. «ابوالقربه» یعنی پدر مشک.
بچه‌های کوچک وقتی تشنه می‌شدند سریع سراغ عمو را می‌گرفتند و عباس نیز سهم آب خود را به آن‌ها می‌داد. لب تشنه‌ترین شهید کربلا ابوالفضل است. چون آقا سهمیه آب خودش را نیز به بچه‌های خردسال می‌داد؛ اما دیگر روز عاشورا آبی نبود که توزیع شود. آب‌ها تمام‌شده بود و مشک‌ها خشکیده شده بود.
قمر بنی‌هاشم به خیمه‌ای که مشک‌های آب را می‌گذاشتند رفت. دید بچه‌ها لباس‌هایشان را بالا زده‌اند و شکم‌های خودشان روی این خاک نمور خیمه‌گاه می‌گذارند. چقدر برای این سردار غیور دیدن این صحنه سخت بود. مشکی برداشت و گفت: یااباعبدالله! زندگی برای من سخت شده است. بگذارید بروم و آب بیاورم. امام فرمود: بنفسی ارکب یا اخی حسین به قربانت برو آب بیاور.
به دریا پا نهاد و خشک‌لب بیرون‌شد از دریا / مروت بین جوانمردی نگر غیرت تماشا کن
وقتی این سردار علقمه به فرات می‌رسد و او از همه تشنه‌تر است. مشتی از آب را در دست گرفت. فرات را تا قیامت خجالت داد. آب را نزدیک لب‌های مبارکش آورد. مردم! آب در دست من است. ما برای آب نمی‌جنگیم. ما برای خدا مبارزه می‌کنیم. راوی می‌گوید: فذکر عطش اخیه الحسین یادی از لب تشنه برادرش حسین کرد. آب را بر روی آب ریخت فرمی الماء علی الماء. مشک را پر از آب کرد و از فرات خارج شد. یا نفس من بعد الحسین هونی ای عباس! زندگی بعد از حسین ارزشی ندارد. امام تشنه باشد و تو آب بنوشی؟
برخی این استحسان را کرده‌اند و گفته‌اند که علت این‌که آب را نزدیک لب‌هایش آورد می‌خواست این اسب آب بخورد و گمان کند که صاحبش آب‌خورده است. ولی این حیوانی که شعور حیوانی دارد نیز آب ننوشید.
ای پناه بی‌پناهان یا ابوالفضل یا ابوالفضل
ای شفیع پرگناهان یا ابوالفضل یا ابوالفضل
مهربان‌تر از تو مولا کس ندیده یا ابوالفضل
تشنه‌لب‌تر از تو سقا کسی ندیده یا ابوالفضل یا ابوالفضل
تا کنار علقمه از پا نشستی یا ابوالفضل
از غمت پشت برادر را شکستی یا ابوالفضل یا ابوالفضل
سیدالشهدا کنار خیمه منتظر بود. آقا از نخلستان آمد که به خیمه نزدیک‌تر باشد. من یک جمله میگویم. آی مردم! چهار هزار تیرانداز شریعه فرات، گل ام‌البنین را تیرباران کردند. من جرأت نمی‌کنم آنچه در مقاتل نوشته شده است را بگویم. چه گذشت بر ابوالفضل؟ این تیرها با بدنش چه کرد؟ نه دست در بدن مرا نه حالت سخن مرا نه غسل و نه کفن مرا بیا حسین برادرم
یک ظالمی مقابل آقا آمد. دست‌ها را از بدن جدا کردند. مشک هدف تیر قرارگرفته. تیر به چشم مبارک اصابت کرده. اینجا بود که عباس وقف متحیرا. یک نانجیبی آمد و گفت: عباس!
چه شد آن دست بلندی که به آوای بلند / دأب این داشت که من بازوی حیدر دارم؟
آقا فرمود: نانجیب! وقتی دست داشتم که جلوی من ظاهر نمی‌شدید؟ حالا می‌آیید و جلوی من رجز می‌خوانید؟
گفت: عباس! اگر تو دست در بدن نداری من دست در بدن دارم. یک کاری کرد که قلب زهرا را شکسته. یک کاری کرد صدای عباس بلند شد. صدا زد: برادر! حالا دیگر به فریادم برس.
بگویم و صدای حسین حسینت را در عالم معنا به کربلا و علقمه برسانی.
یک‌وقت با عمود به فرق ابوالفضل زد.

 

دانلود

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
0 کاراکتر ها
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
عبارت تصویر زیر را بازنویسی کنید. واضح نیست؟
طراحی و پشتیبانی توسط گروه نرم افزاری رسانه